لمس کن تمام کلماتی را که برای تو می نویسم ...
تا بخوانی و بفهمی که چقدر جای تو خالیست
تا بدانی که نبودنت چقدر تن خسته ی مرا آزار می دهد !
لمس کن چرا که این نوشته ها از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
گونه هایم را لمس کن که خیس گشته اند از اشک .
لمس کن لحظه هایی را که تویی که نمی دانی من که هستم
این با تو نبودن ها را ...
دیشب باز رویاهایم سرشار بود از عطر حضورت !
بودنت معنا پیدا کرده بود
بودی در تمام من ...
ناراحتیم برایت دنیایی درد بوده
وای که چشمانت هنوز سرشار بود از نگاه منقلب کننده ی قلبم
حتی در رویا هم می شد از پشت پرده ی سکوت شب صدای قلب پرتپش را شنید !
دلتنگ بودم کاش می شد در رویا زیست تا بودی !
دلم نمی گذارد که پلکهایم را بگشایم
می خواهد هرچه طولانی تر نگاه دارد خاطره های تو را ،
نگاهی که سرشار بود از تــــــــــو ...

برچسب ها :