نگهبان سکـوت
Guardian Silence
نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٩/۱٥

بسم رب الشهدا
ده روز گذشت و امروز روز دهم ، روز عاشورا !
امروز ، عاشورا روز شوریدگی و عاشقی ، یاد باد آن روزی که قهرمانانش الهام بخش مبارزه علیه ظلم بودند .
و هنوز این آتش سوزان که حسین در دل عشاقش جای داد می سوزد و در روز عاشورا می گدازد و هرگز سردی نمی کند .
روزی که عاشقانش مویه کنان و موی کنان به اقامه ی عزا می پردازند .
روزی که آسمان و زمین نازکدلان ، گریستند در غم حسین ...
روز خجل شدن آب ز دستان ، علمدار ...
روز آرام گرفتن اصغر در آغوش ، پدر ...
روز سیلی خوردن رقیه ، روز بی بابا شدنش ...
روز نماز آخر ...
روز شیون زینب ، ز دوری برادر ...
روز غروب خونین ...
روز ترک خوردن لبها ز تشنگی بی حد ...
روز برافتادن علم ز دستان ابوالفضل ...
روز بر نیزه کشیدن سرها ...
روز پر کشیدن هفتادو دو پروانه بر آسمان ...
روزی که حسین علی اکبرش را در آغوش گرفت ، اما ...
روز زمزمه ی آخر ارباب « بسم الله و بالله فی سبیل الله علی مله رسول الله »
روزی که حسین ...
باز نوشته بودم اما بارش قطرات اشک بر روی کاغذ پاک کرده بود چند جای این نوشته ها را که ...

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٩/۱٥

بسم رب الشهدا
ده روز گذشت و امروز روز دهم ، روز عاشورا !
امروز ، عاشورا روز شوریدگی و عاشقی ، یاد باد آن روزی که قهرمانانش الهام بخش مبارزه علیه ظلم بودند .
و هنوز این آتش سوزان که حسین در دل عشاقش جای داد می سوزد و در روز عاشورا می گدازد و هرگز سردی نمی کند .
روزی که عاشقانش مویه کنان و مویه کنان به اقامه ی عزا می پردازند .
روزی که آسمان و زمین نازکدلان ، گریستند در غم حسین ...
روز خجل شدن آب ز دستان ، علمدار ...
روز آرام گرفتن اصغر در آغوش ، پدر ...
روز سیلی خوردن رقیه ، روز بی بابا شدنش ...
روز نماز آخر ...
روز شیون زینب ، ز دوری برادر ...
روز غروب خونین ...
روز ترک خوردن لبها ز تشنگی بی حد ...
روز برافتادن علم ز دستان ابولفضل ...
روز بر نیزه کشیدن سرها ...
روز پر کشیدن هفتادو دو پروانه بر آسمان ...
روزی که حسین علی اکبرش را در آغوش گرفت ، اما ...
روز زمزمه ی آخر ارباب « بسم الله و بالله فی سبیل الله علی مله رسول الله »
روزی که حسین ...
باز نوشته بودم اما بارش قطرات اشک بر روی کاغذ پاک کرده بود چند جای این نوشته ها را که ...

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٩/٦

شهدای گمنام ...!
اینجا کربلا فقط 355 گیلومتر...
جایی که  بزرگانی پای در آن نهاده اند و قدم گاه مردانیست که با خون خون عشق را ساختند ...
جایی که هنوز زمین هایش سیراب از خون دلدادگانیست که به عشق تو و زیارت خاک پایت خالصانه خون خود را فدا کردند !
یاد باد آن روزگارانی که همه سر بند یا حسین (ع) بر سر داشتند ، عشق حسین ( ع ) داشتند
زائران واقعی تو آنان بودند که عروج کردند  . کس نشانی از آنها ندارد
آنان کجا و این کمترین کجا ...
هروز حسرت کرببلایت در دلم بیشتر و بیشتر می شود
چندیست که یاد ت در جانم خانه کرده و من تو را میزبانم قبلترها وقتی سخن از تو مولایم به میان می آمد حرارت سوزانت را حس نمی کردم ... اما حال که این دو میهمان که کسی نام و نشان از آنان ندارد باعث حال اکنون من است
بعد از گذشت چند سال در این دیار پای گذاشته اند حال مولایم هر هنگامی که دلم هوای تو را دارد سراغت را از این دو میهمان می گیرم ...تمام آنچه که احساس خوب در وجودم جای دارد را تقدیم تو کرده ام ...
امید که پذیرا باشی ...

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٧/٥

برایت می نویسم قرار نیست که بخوانی ، قرار نیست که تو از بی قراری های من با خبر شوی !

قرار نیست که بفهمی چند جای این نوشته ها خیس شده از اشک و واژه هایی را پنهان کرده ، قرار نیست بفمی چقدر دوستت دارم و جه اندازه این دوست داشتن مرا پیر کرده !

اما برایت می نویسم برای روزی که تو هم طعم دلتنگی را بچشی !

دلتنگ کسی که دوستش داری ، برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی تا شاید خبری داشته باشند !

برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی !

برای روزی که با بغضی سنگین به انتظارش نشسته باشی ، اما او ...!

برای تو که اکنون از من ، از حال و هوای دلم بی خبری !

نباید بفهمی این روزها چقدر دلتنگم ، نباید بفهمی که قدمهایم هر روز پیر و پیرتر می شوند و روز سایه ام خم و خم تر می شود !

این روزها دیگر منتظر نمی مانم تا باران بیایید و بگریم ...

سراغ پنجره ها می روم و وقتی قاصدکی روی دستانم می نشیند سراغ تو را می گیرم اما آنها هم نشانی تو را گم کرده اند....!

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٦/۱٢

 

البته مبارکم باشه ...!

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٥/٢٩

به دنبال تو می گردم تو که شهزاده ی کاخ جانم هستی ، به دنبال تو م یگردم تا شاید چشمانم را به چشمهایت بدوزم تا نگاه خواهشانه ام را عیان سازم !

در کنار پنجره می ایستم و به تو می اندیشم ، تو یی که پنهان هستی ...

عشق در ظاهرم نمایان است !

غم را در گلویم پنهان می کنم ... تنها تو هستی که قلب سردم را به تپش وا می داری آیا تا کنون به واژه های عمیق نوشته هایم فکر کرده ای ، واژه هایی که هر کدام درون خود دنیایی حرف دارند !

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٤/٢٩

هنگامی که نیستی مانند خورشید دم غروب که هوای ماندن ندارد و بی تاب رفتن است

من نیز ...!

هنگامی که نیستی مانند ابری که دلش گرفته ولی نمی بارد نایی برای گریه کردن ندارم !

هنگامی که نیستی همانند زمینی خشک که محتاج قطره ای آب است من نیز محتاج دیدار تو هستم !

هنگامی که نیستی دیگر پنجره های دلم بهانه ای برای باز شدن ندارند !

انگار که روی آن را با پارچه ای سیاه پوشانده باشند وای که چقدر دنیا تاریک است هنگامی که تو نیستی !

تنها صدای بادیست که برگهای ریخته از درخت احساسم را تکان می دهد !

صدای سکوت !

و نگاهم به دنبال توست !

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٤/٢۱

تمام آنچه احساس خوب در وجودم جای داد را تقدیم تو کرده ام امید که پذیرا باشی .

به چه می اندیشی تو ؟

گر در سر اندیشه ی این داری که تو را فراموش کنم بدان که این چنین نخواهد شد

جوانه های وجودم بوی تو می دهند ، هر روز هر روز بیشتر می شود

یاد تو در من فراتر می شود ...!

آه که هر روز چشم به راهی من برای توست !

باشد که گام در باغ احساس من نهی !

گلها را همه روز با یاد تو هزاران بار بوسه می زنم

آه نمی که بی خاطرگیمان نیز برای من چقدر شیرین است ! طعم زیبایی دارد همه یاد توست !

دردا که تو نمی بینیم !

خود را گم کرده ای ! یا من را ! بیا تا هوای هر روز من با عطر تو باشد

به او بگو که دوستش دارم به انی که در وجود توست و تو نمی شناسی به انکه باعث حال اکنون من است ...!

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/۳/۱٩

لمس کن تمام کلماتی را که برای تو می نویسم ...
تا بخوانی و بفهمی که چقدر جای تو خالیست ، تا بدانی که نبودنت چقدر تن خسته ی مرا آزار می دهد !
لمس کن چرا که این نوشته ها از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ، گونه هایم را لمس کن که خیس گشته اند از اشک .
لمس کن لحظه هایی را که تویی که نمی دانی من که هستم ، این با تو نبودن ها را ...
دیشب باز رویاهایم سرشار بود از عطر حضورت !

بودنت معنا پیدا کرده بود
بودی در تمام من ...
ناراحتیم برایت دنیایی درد بوده وای که چشمانت هنوز سرشار بود از نگاه منقلب کننده ی قلبم حتی در رویا هم می شد از پشت پرده ی سکوت شب صدای قلب پرتپش را شنید !
دلتنگ بودم کاش می شد در رویا زیست تا بودی ! 
دلم نمی گذارد که پلکهایم را بگشایم می خواهد هرچه طولانی تر نگاه دارد خاطره های تو را ، 
نگاهی که سرشار بود از تو ...

---------

و اما در  مورد پست قبلی

کسی که توی عکسه نویسنده ی این وبلاگه

من در خلوت این صحرا ، در سکوت این آسمان در غربیت این سرزمین در تنهایی این بی کسی نگهبان سکوتم  

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/۳/۱٧

تصویر یه آشناست ...


ادامه مطلب ...
نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/٢/۱٦

با یاد تو داغ دلم تازه تر می شود ...!

به دنبال کلمه ای هستم تا عشق را در آن بریزم اما چه کنم ، نیست کلمه ای که بار سنگین عشق  را متحمل شود ناچارم عشق را در قطره ای اشک بریزم ...

دلم را ابرهای پپاییزی فرا گرفته اند ، حجم غربت من امشب تمام ستاره ها را در بر گرفته است ، با تو سخن دارم ... می شنویی ؟؟

بگذار به سان قاصدکی پرپر در هوای خوش نسیم تو محو شوم ...!

بگذار خاکستر وجودم را به دریای بی کرانت بسپارم ...!

بگذار همه ی حضور خود را به لحظه ای از تو بفروشم ....

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/۱/۱٥

بر لبهایم قفل خموشی خورده است و در دل قصه های ناگفته بسیار دارم بیا تا بگشایم درهای این قفس را ...

چرا که آتش دیدگان تو بود که این دل مرا بر بند کشید !

تورا این بار دیدم اما دیداری که خالی از نگاه بود ... !!!

هرچه را که به تو داده ام غمی نیست غیر از دلم که دیگر نمیابم چیزی را که جای خالی آن را پر کند .

منتظر هستم و دیدگان بر راه دوخته ام شاید خبری از تو باشد اما هیچ ...

می نویسم تا بار سنگین غم عشق تو را از دل بر دارم اما هرچه نوشتم نشانی از تو شد .

درها را می بندم و از همه کس ببریده ام و باکم نیست چرا که فاش می گویم عاشق هستم ...

وگر پیغامی آمد و  اثری از جلوه ی نازش در آن نبود به پیغام رسان بگویید که دیرگاهیست رقتست ...!

نویسنده: محمد جواد - ۱۳٩٠/۱/٧

نگاهم گمشده است در پرده ی اشک و در سکوت لبم ناله پیچید هربار می خوانمش و می دانم که هرگز به کام در آغوشش نگیرم

در چشمانش دیده می دوزم خود هم نمی دانم در او به دنبال چه هستم ...

آری من پاکی عشق را از او می خواهم ...

دلم چنان به مهر او بسته که بعد از او دگر هوای بودن دلبر دیگری را ندارد

اکنون من در دل این خلوت در دل این سکوت فقط او را یاد می کنم دل بسته ام به او تنها با خیال او دل شاد می کنم

اما صدای بلند و گوش خراش بی تفاوتی هایش که مرا بیش از پیش آزار می دهد

مطالب قدیمی تر »
محمد جواد
من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم،
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :




آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ



تماس با ما